پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۷

گر از دهن تنگ تو مقصود برآید

از نقش عدم صورت موجود برآید

گفتیم که گیریم کناری ز میانت

این بود مرادی که ز نابود برآید

در پرده رخت سوخت جهانی و نترسی

ز آن روز که از آتش تو دود برآید

زلف تو شبی گفت که جان بخشمت از بوی

هندوست، کی از دست وی این جود برآید

هر چند که دیر است به سر رشتهٔ زلفت

جان از چَهِ دلگیرِ تنم زود برآید

رنگ از رخ گلگون ایاز آرد و بوئی

هر گل که ز آب و گل محمود برآید

از آتش دل گشت معطر دم ناصر

بی سوز کجا بوی خوش عود برآید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۹چو چشمت هیچ آهوئی ندارد
  2. شمارهٔ ۲۰۰مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد
  3. شمارهٔ ۲۰۱لاله از آتش سودای تو داغی دارد
  4. شمارهٔ ۲۰۲به نزد اهل نظر هر که دیده‌ای دارد
  5. شمارهٔ ۲۰۳زلف مشکین تو زنجیر بلائی دارد
  6. شمارهٔ ۲۰۴من رنجور را امید وصلش زنده می‌دارد
  7. شمارهٔ ۲۰۵به دوست از دل مسکین سلام ما که برد
  8. شمارهٔ ۲۰۶شاد است دل که از غم تو یاد می‌برد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.