پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۹۲

تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد

که در کویت هوائی گشت و زلفت را هوا دارد

تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشهٔ آبی

اگر سرو سرافراز تو میلی سوی ما دارد

سر زلف تو رفت از سرکشی بر باد و از فتنه

هنوز آن هندوی سرگشته تا در سر چه‌ها دارد

تو در یاری نمی‌یاری که با یاران وفا داری

وفاداری همین باید که با یاران وفا دارد

ندارد ظاهراً صوفی، صفا از درد بی‌دری

خوشا جام می صافی که در باطن صفا دارد

فراغت ملک آسوده‌ست و بی‌تشویش و این دولت

میسر نیست سلطان را که آن وصلت گدا دارد

همه تن چشم شد ناصر چو نرگس زانکه گر ناگه

ز مستی با خود آید، چشم بر روی شما دارد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۹۴چشمت ز خواب مستی در سر خمار دارد
  2. شمارهٔ ۱۹۵آن سرو که چون سوسن ما را به زبان دارد
  3. شمارهٔ ۱۹۶با پرتو رخسار تو مه تاب ندارد
  4. شمارهٔ ۱۹۷گر از دهن تنگ تو مقصود برآید
  5. شمارهٔ ۱۹۸بحر غم تو کران ندارد
  6. شمارهٔ ۱۹۹چو چشمت هیچ آهوئی ندارد
  7. شمارهٔ ۲۰۰مسکین تن آن کو جگرِ سوخته دارد
  8. شمارهٔ ۲۰۱لاله از آتش سودای تو داغی دارد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.