پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۷

تا عکس تو از روزنهٔ‌ دیده در افتاد

در خانهٔ دل پرتو شمس و قمر افتاد

بسیار در آویخت صبا با سر زلفت

می‌خواست که بیرون جهد از دام در افتاد

در راه خطرناک تو گر در دل عاشق

جان را خطری هست به جان در خطر افتاد

یک ره گذر افتاد مرا بر سر کویت

این کار که افتاد از آن رهگذر افتاد

کی دست زند در کمر صحبت شیرین

فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد

هر قطرهٔ خون در رگ جان بادهٔ لعلست

زآنروی مرا قطرهٔ‌ خون در جگر افتاد

بدخواه در افتد چو در افتاد به ناصر

هر کس که به درویش درافتاد بر افتاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۹از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد
  2. شمارهٔ ۱۸۰رخت گلست و قدت سرو و طره‌ات شمشاد
  3. شمارهٔ ۱۸۱صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد
  4. شمارهٔ ۱۸۲گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد
  5. شمارهٔ ۱۸۳زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد
  6. شمارهٔ ۱۸۴زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد
  7. شمارهٔ ۱۸۵هوایت در دماغ من نگنجد
  8. شمارهٔ ۱۸۶دلم در وصل گلروئی نگنجد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.