پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۶

جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد

با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد

کی دست زند در کمر صحبت شیرین

فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد

با روی تو زد آب روان لاف لطافت

ز آنروی مرا آب روان از نظر افتاد

یاقوت روان در نظرم جای گرفتست

از جزع بسی لعل که بر روی زر افتاد

آن قطرهٔ خوی بر لب گلرنگ تو گویی

از ابر نمی بر رخ گلهای تر افتاد

بر چشمهٔ نوشین لبت سبزه دمیده است

یا خود پر طوطی‌ست که اندر شکر افتاد

بدخواه بر افتد چو در افتاد به ناصر

هر کس که به درویش در افتاد بر افتاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۸دلم را در زنخدانت ره افتاد
  2. شمارهٔ ۱۷۹از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد
  3. شمارهٔ ۱۸۰رخت گلست و قدت سرو و طره‌ات شمشاد
  4. شمارهٔ ۱۸۱صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد
  5. شمارهٔ ۱۸۲گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد
  6. شمارهٔ ۱۸۳زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد
  7. شمارهٔ ۱۸۴زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد
  8. شمارهٔ ۱۸۵هوایت در دماغ من نگنجد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.