پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۳

زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد

نظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد

چو زلف توست بخت من، از آن دایم پریشانست

ندانم در جهان کس را چنین بخت سیاه افتد

نیامد در برم قد تو باری خاک ره گردم

که روزی سایهٔ بالای تو بر خاک راه افتد

اگر چشم تو ناحق ریخت خونم را، به حل کردم

نیرزد کز چنین خون نازنینی در گناه افتد

من از ضعف وجود خود چو ذره تا پدیدارم

کجا خورشید تابان را به سوی من نگاه افتد

گر از دست تو در پایت فتادم سر مکش از من

عجب نبود اگر در زیر پای گل گیاه افتد

ز ناصر جان طلب کرد، به صد جان منت است، آری

ره آورد گدایان گر قبول پادشاه افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۵هوایت در دماغ من نگنجد
  2. شمارهٔ ۱۸۶دلم در وصل گلروئی نگنجد
  3. شمارهٔ ۱۸۷چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجد
  4. شمارهٔ ۱۸۸وصف تو در بیان نمی‌گنجد
  5. شمارهٔ ۱۸۹دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد
  6. شمارهٔ ۱۹۰از بهر دُر وصلت چشمم در آب گردد
  7. شمارهٔ ۱۹۱ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمه‌تر گردد
  8. شمارهٔ ۱۹۲تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.