پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۴

زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد

گر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد

گفتم شوم با درد تو یکسان به خاک ره ولی

حیف آیدم کز خاک ره گَردی بر آن دامن فتد

خود را نشانه کرده‌ام پیش کمان ابرویت

باشد نشان دولتی کز تیر تو بر من فتد

هر شب خیال روی تو بر بام دل آید از او

در خانهٔ تاریک تن عکس مه روشن فتد

بگشاد چشمم روزنی در خلوت دل تا مگر

ناگه ز خورشید رخت نوری در آن روزن فتد

خون شد دل من غنچه‌وش، نی‌نی که از خار جفا

عیبم مکن گر همچو گل چاکی به پیراهن فتد

ناصر همه شب نالد و خلق نبید خواب خوش

کز آه او همسایه را آتش به پیراهن فتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۶دلم در وصل گلروئی نگنجد
  2. شمارهٔ ۱۸۷چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجد
  3. شمارهٔ ۱۸۸وصف تو در بیان نمی‌گنجد
  4. شمارهٔ ۱۸۹دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گردد
  5. شمارهٔ ۱۹۰از بهر دُر وصلت چشمم در آب گردد
  6. شمارهٔ ۱۹۱ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمه‌تر گردد
  7. شمارهٔ ۱۹۲تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد
  8. شمارهٔ ۱۹۳تا چه سودا سر گیسوی تو در سر دارد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.