پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۹

از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتاد

دل که در هندوستان گم شد به چین خواهد فتاد

گر نسیم بی‌نیازی خواهد از کویت وزید

آتشی در روزگار کفر و دین خواهد فتاد

گر خیالی از گل رویت فتد در صومعه

خار خاری در دل خلوت نشین خواهد فتاد

تا بمالد روی خود بر خاک کویت آفتاب

هر سحر از بام گردون بر زمین خواهد فتاد

تاختی اسب و نمودی رخ، دل من مات شد

من چه دانستم که بازی این‌چنین خواهد فتاد

من یقین دانم که جز نام از میانت هیچ نیست

گر کمر بندی گمانی در یقین خواهد فتاد

این سخن آخر نشد ناصر هنوز و زین سخن

حسرتی در اولین و آخرین خواهد فتاد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۱صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتد
  2. شمارهٔ ۱۸۲گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتد
  3. شمارهٔ ۱۸۳زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتد
  4. شمارهٔ ۱۸۴زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتد
  5. شمارهٔ ۱۸۵هوایت در دماغ من نگنجد
  6. شمارهٔ ۱۸۶دلم در وصل گلروئی نگنجد
  7. شمارهٔ ۱۸۷چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجد
  8. شمارهٔ ۱۸۸وصف تو در بیان نمی‌گنجد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.