پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۰

شمع‌وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت

آتشم سر تا به پا بگرفت و آب از سر گذشت

رفت دل چون مُهر لعل او به جان پنهان نداشت

عین لطف است آنکه رنگ باده از ساغر گذشت

با فراغ بال پروانه وصال شمع را

آن زمان یابد که مردانه ز بال و پر گذشت

از حدیث آتشین من دل کاغذ بسوخت

دود آهم چون به نوک خامه بر دفتر گذشت

از تن خاکی به آب دیده بنشانم غبار

او اگر دامن کشان خواهد به خاکم بر گذشت

ای که نشناسی دل گرم مرا از آه سرد

باز جو یک شمّه از سوزی که بر مجمر گذشت

دامن مقصود اگر ناصر نمی‌آید به چنگ

همچو سیم اشک می‌باید ز وجه زر گذشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۲تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشت
  2. شمارهٔ ۱۵۳من عاشقم که کعبه نمی‌دانم از کنشت
  3. شمارهٔ ۱۵۴حسنت همه آشوب و جمالت همه آفت
  4. شمارهٔ ۱۵۵اگر دوستان را توان باز یافت
  5. شمارهٔ ۱۵۶سلامی برد چون صبح صبا رفت
  6. شمارهٔ ۱۵۷انوار وجه توست که ارض و سما گرفت
  7. شمارهٔ ۱۵۸تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت
  8. شمارهٔ ۱۵۹یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.