پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۸

تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت

آستین از جان فشاند و دامن دلبر گرفت

دید چشمت را که دارد از مژه چتر سیاه

نرگس از خجلت بخواهد تاج زر از سر گرفت

دوش تا وقت سحر شمع از زبان آتشین

هر چه با پروانه گفت از سوز سینه درگرفت

عود دودی کرد و سوز خویشتن پنهان نداشت

از حریف خام آتش در دل مجمر گرفت

می‌رود ماه سریع‌السیر سوی برج خویش

خواهد آن خورشید تابان سایه از ما برگرفت

هر که را از روی خوبان داغ حسرت در دل است

بایدش چون لاله در دوران گل ساغر گرفت

این مرادم بس که من از نور رویت روشنم

کی تواند ذره‌ای خورشید را در برگرفت

زلف چون بر رخ نهادی ظلمت آمد پیش نور

غمزه چون بر هم زدی عالم همه کافِر گرفت

نیشکر شد کلک ناصر چون لبت را وصف کرد

زان به کاغذ دفتر و دیوان او شکر گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۰چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت
  2. شمارهٔ ۱۶۱چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت
  3. شمارهٔ ۱۶۲دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
  4. شمارهٔ ۱۶۳با گل سخن جمال او رفت
  5. شمارهٔ ۱۶۴خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفت
  6. شمارهٔ ۱۶۵چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
  7. شمارهٔ ۱۶۶ - در مدح سلطان اویسشمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت
  8. شمارهٔ ۱۶۷پسته را لب شکند آن دهن خندانت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.