پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۷

انوار وجه توست که ارض و سما گرفت

کلِ وجودْ جودِ وجودِ شما گرفت

در نور مهر ذرهٔ‌ سرگشته محو شد

لاهوتی‌ئی ز های و هوی‌ات هوا گرفت

بلبل خروش دارد و پروانه سوز دل

این برگ خود ندارد و آن خود نوا گرفت

از زلفِ مُشکِ رنگِ تو می‌جست باد صبح

برخاست بوی و دامن باد صبا گرفت

صد تیرگی ز زلف تو در زنگبار شد

یکباره ترُکِ چشم تو راه خطا گرفت

گردی که بود از طرف ما به آب چشم

بنشانده‌ایم و دُردی صافی صفا گرفت

شکر تو گفت شکر مصری، عزیز شد

بوی تو یافت نافهٔ آهو بها گرفت

بنشانده‌‌ایم قد تو را بر کنار چشم

همواره سرو ناز کناری ز ما گرفت

ناصر مقیم حضرت الا نمی‌شود

الا کسی که ملک به شمشیر لا گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۹یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت
  2. شمارهٔ ۱۶۰چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت
  3. شمارهٔ ۱۶۱چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت
  4. شمارهٔ ۱۶۲دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
  5. شمارهٔ ۱۶۳با گل سخن جمال او رفت
  6. شمارهٔ ۱۶۴خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفت
  7. شمارهٔ ۱۶۵چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
  8. شمارهٔ ۱۶۶ - در مدح سلطان اویسشمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.