پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۶

سلامی برد چون صبح صبا رفت

رسول ره نورد باد پا رفت

ز خونِ دل نوشتم ماجرائی

که در هجر تو بر ما چه‌ها رفت

گهی در پای ما خار جفا زد

گهی در خون ما تیر بلا رفت

من از بیگانه آزاری ندیدم

که با ما آنچه از آشنا رفت

از آن ساعت که تو از من جدائی

چنان دانم که جان از تن جدا رفت

تنی کز جان جدا افتاد شد خاک

ندانم جان که از تن شد کجا رفت

اگر چه ناصر آهسته زند آه

ولی فریاد او بسیار جا رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۸تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفت
  2. شمارهٔ ۱۵۹یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفت
  3. شمارهٔ ۱۶۰چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفت
  4. شمارهٔ ۱۶۱چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفت
  5. شمارهٔ ۱۶۲دلم واقف نبود آن دم که جان رفت
  6. شمارهٔ ۱۶۳با گل سخن جمال او رفت
  7. شمارهٔ ۱۶۴خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفت
  8. شمارهٔ ۱۶۵چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.