پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۲

دلم واقف نبود آن دم که جان رفت

تن اینجا رفت و جان با کاروان رفت

فتادم خسته و مرهم جدا شد

بماندم تشنه و آب روان رفت

زمین بودم مرا افتاده بگذشت

قمر بود او مگر بر آسمان رفت

سرم از غیرت آن گَرد شد خاک

که نعل باد پای او بر آن رفت

همی‌گفتم عنان او بگیرم

درین بودم که از دستم عنان رفت

میان ای ساربان بگشا و بنشین

که سیل ابر چشمم بی‌کران رفت

دلم را بر هیون همچون جرس بند

که صد فرسنگ ازو خواهد فغان رفت

اگر ناصر ز هجران گرَد گردد

هنوز اندر پی او می‌توان رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۴خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفت
  2. شمارهٔ ۱۶۵چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکت
  3. شمارهٔ ۱۶۶ - در مدح سلطان اویسشمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت
  4. شمارهٔ ۱۶۷پسته را لب شکند آن دهن خندانت
  5. شمارهٔ ۱۶۸جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانت
  6. شمارهٔ ۱۶۹دلم که چون سر زلف تو می‌رود بر باد
  7. شمارهٔ ۱۷۰من اوفتاده و انفاس روح پرور باد
  8. شمارهٔ ۱۷۱می‌دهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد باد
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.