پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲۶

رفتی و شوری به جان ناتوان انداختی

آمدی و آتشی در خان و مان انداختی

ناوک اندازان چشمت هر طرف در جلوه اند

تا چو ابرو بر سر بازو کمان انداختی

مهربانیها نمودی اول و آخر چو شمع

شعله بیدادیی در مغز جان انداختی

از خجالت چون کمان مشکل که سر بالا کنم

تا مرا دور از نظر همچون نشان انداختی

عندلیبان از سیه بختی همه خون می خورند

برگ گل را تا ز سنبل سایه بان انداختی

آتشم در جان زدی و از نظر غائب شدی

تشنه ام کردی و در ریگ روان انداختی

لطف ها کردی و افگندی به یکبار از نظر

از زمین برداشتی وز آسمان انداختی

بوی پیراهن که بودی نور چشم اهل دل

آتشی کردی به جان کاروان انداختی

زهر خندی کردی و بنیاد عالم سوختی

این چه شوری بود از آن لب در جهان انداختی

گفته بودی دوش خواهم ریخت خون سیدا

خود یقین کردی و ما را در گمان انداختی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۸مرا امشب چو زلف خود پریشان کردی و رفتی
  2. شمارهٔ ۵۲۹مرا در بحر غم چون موج آب انداختی رفتی
  3. شمارهٔ ۵۳۰مرا آورده بر سر لشکر سودا شبیخونی
  4. شمارهٔ ۵۳۱مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتی
  5. شمارهٔ ۵۳۲ز دستم می کشد دامن بهار افشان گریبانی
  6. شمارهٔ ۵۳۳کبابم کرده بی پروا خرامی چشم می پوشی
  7. شمارهٔ ۵۳۴مرا تا کی دواند آرزوی دل به هر سویی
  8. شمارهٔ ۵۳۵ز من دل برده رنگین جلوه شمشاد بالایی
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.