پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۹

برده دل را از بر من نونهال تازه‌ای

کرده‌ام بیعت به دست خردسال تازه‌ای

کرده دوران آستانم را زیارتگاه خضر

بر سرم تا آمده صاحب‌کمال تازه‌ای

دیده‌ام شمعی که چون پروانه می‌سوزد دلم

دارم از آغوش فانوسش خیال تازه‌ای

بی‌سرانجامم ندانم کارم آخر چون شود

دارم ای هم‌صحبتان امروز حال تازه‌ای

هر که در کویش مرا از تیره‌بختی دید و گفت

آمده از هند اینجا خاکمال تازه‌ای

سیدا آیینه‌ام گردید چون تصویر محو

کس ندیده اینچنین حسن و کمال تازه‌ای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۲۱برده در پیری دل از دستم جوان تازه‌ای
  2. شمارهٔ ۵۲۲جان به لب آمده و نیست ز جانان مددی
  3. شمارهٔ ۵۲۳ای سرو مایل قد دلجوی کیستی
  4. شمارهٔ ۵۲۴هر کوچه باغ دیده ام ای گل خوش آمدی
  5. شمارهٔ ۵۲۵ای شمع بر سر من گریان خوش آمدی
  6. شمارهٔ ۵۲۶رفتی و شوری به جان ناتوان انداختی
  7. شمارهٔ ۵۲۷سر مگو آنکه شود خم پی احسان کسی
  8. شمارهٔ ۵۲۸مرا امشب چو زلف خود پریشان کردی و رفتی
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.