پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۴۰۸

امشب از مستی به پای خم چو خشت افتاده ام

عشرتی دارم که گویا در بهشت افتاده ام

از پس آئینه می کردم تماشا عکس را

بس که دور از امتیاز خوب و زشت افتاده ام

از توکل میر سید از غیب رزقم بی حساب

روزیم شد تنگ تا در فکر کشت افتاده ام

خانه ام در فکر آن نقاش شد بتخانه یی

دیده ام تا صورت او در کنشت افتاده ام

هر چه پایم کرده بود امروز دادندش جزا

سیدا اکنون به فکر سرنوشت افتاده ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۰بس که چون شبنم سری دارد به عریانی تنم
  2. شمارهٔ ۴۱۱می کند پهلو تهی کنج غم از تنهائیم
  3. شمارهٔ ۴۱۲در چمن از گریه آبی بر رخ گل می زنم
  4. شمارهٔ ۴۱۳گوشه چشم تو تا افتاد بر کاشانه ام
  5. شمارهٔ ۴۱۴بی تو امشب سوخت از تب استخوان پیکرم
  6. شمارهٔ ۴۱۵بی تو امشب بس که احوال خرابی داشتم
  7. شمارهٔ ۴۱۶ساقی ز حدیث می و پیمانه گذشتیم
  8. شمارهٔ ۴۱۷چون گل تمام داغم و خرم نشسته ام
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.