پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۸

تا گرفتم خو به سحر نرگسش جادو شدم

گوشه چشمی ز خالش دیدم و هندو شدم

دوریی زنجیر رسوا می کند دیوانه را

تا ز دستم رفت زلف او پریشان گو شدم

ژنده پوشیدن نگردد جمع با تن پروری

خرقه پشمینه کردم تا به بر چون مو شدم

جز پریشانی زلف او نصیب من نشد

عمرها چون شانه خدمتگار آن گیسو شدم

از دل خوبان توان از رفتگی کردند جای

هر کجا آئینه یی دیدم سراپا رو شدم

عقده ها دارم به دل از حرف پهلودار خلق

تا چو بند جامه اش یک روز در پهلو شدم

نکهت سنبل دماغم را پریشان کرد و رفت

چون صبا تا محرم آن زلف عنبربو شدم

قدر صاحب درد صاحب درد می داند که چیست

در تفکر هم کجا دیدم سر زانو شدم

می نوازم پشت تیغی بردم تیغ هلال

آشنا تا با سلام گوشه ابرو شدم

از ملامت سیدا یوسف عزیز مصر شد

تا به بدنامی دریدم پیرهن نیکو شدم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۰۰گر به کف مانند گل مشت زری می داشتم
  2. شمارهٔ ۴۰۱صبا از خنده آن گل حدیثی گفت در گوشم
  3. شمارهٔ ۴۰۲در دل امشب شورشی چون صبح محشر داشتیم
  4. شمارهٔ ۴۰۳از عدم جسم خراب و رنگ زرد آورده ام
  5. شمارهٔ ۴۰۴بی خود شدم از زلف دو تا کام گرفتم
  6. شمارهٔ ۴۰۵دل را اسیر خط بناگوش کرده ام
  7. شمارهٔ ۴۰۶خوش آن مستی که درد و داغ خود را چاره می کردم
  8. شمارهٔ ۴۰۷دری گشاده نگردد اگر گدای شوم
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.