پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۱

می روم هر سو سراغ دل ز مردم می کنم

طفل شوخی دارم او را هر زمان گم می کنم

خون من می ریزد و می پرسد احوال تو چیست

می زند شمشیر و می گوید ترحم می کنم

ساغر عشرت چو گل آسان نمی آید به دست

عمرها خون می خورم تا یک تبسم می کنم

از سر جرم من آن بدخوی پا کوته نکرد

عمرها شد زیر تیغ او تظلم می کنم

ماه را رخسار او خرگه نشین هاله کرد

آفرین بر خیره چشمی های انجم می کنم

بی زبانی نعمتی بودست من از سادگی

شکوه از خاموشی لبهای گندم می کنم

حرفهای بیجا گفتن از شمشیر تازی برتر است

اره می گردد زبانم تا تکلم می کنم

زلف بی پروای او شبها چو بر یارم رسد

می شوم دیوانه و با خود تکلم می کنم

چون تنور از انتظاری می شود چشمم سیاه

سفره خود تا سفید از نان گندم می کنم

می روم زین پس سوی میخانه همچون سیدا

بالش آسایش از خشت سر خم می کنم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۳ز شهر از دست تو امروز ای گل پیرهن رفتم
  2. شمارهٔ ۳۷۴روی دلی از آن بت سرکش نیافتم
  3. شمارهٔ ۳۷۵اشکیم تازه شور ز زمزم کشیده ایم
  4. شمارهٔ ۳۷۶یار سرکش را به زور ناله همدم کرده ایم
  5. شمارهٔ ۳۷۷از آن روزی که دور افتاد زان زلف دو تا دستم
  6. شمارهٔ ۳۷۸پژمرده شد به دل گل داغی که داشتم
  7. شمارهٔ ۳۷۹گردبادم خاک در چشم چراغت می کنم
  8. شمارهٔ ۳۸۰یاد آن شبها که در بزمت فراغت داشتم
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.