پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۱

می زند عشق تو هر شب شعله در جانم چو شمع

روزگاری شد به کار خویش حیرانم چو شمع

گفته بودی خانه ات را می کنم روشن شبی

شد سفید از انتظارات چشم گریانم چو شمع

شعله درد تو هر شب بر سرم روز آورد

نیست غیر از سوختن تا صبح درمانم چو شمع

داغ سودای تو خواهد سوخت بنیاد مرا

گیرد این آتش در آخر از گریبانم چو شمع

بر مزار خضر هر شب می کنم روشن چراغ

تا شود آن دلبر نوخط به فرمانم چو شمع

شعله آتش نیم از پشت خس روزی کنم

دایم از پهلو بود رزق فراوانم چو شمع

در بساطم سیدا جز مشت خاکستر نماند

شعله سودایش آخر سوخت سامانم چو شمع

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۳صرف شد عمر من ای یار غلط کردم حیف
  2. شمارهٔ ۳۵۴حسنش آخر از هجوم خط تلف شد حیف حیف
  3. شمارهٔ ۳۵۵روزی که صبح حشر کند رو به یک طرف
  4. شمارهٔ ۳۵۶در صدف چون قطره افتد گردد او را دل ز سنگ
  5. شمارهٔ ۳۵۷دارم ز دست داغ دل سامانیان در بغل
  6. شمارهٔ ۳۵۸شهر و صحرا درگرفت از آتش رخسار گل
  7. شمارهٔ ۳۵۹افلاک را گداخت دل صبر پیشه ام
  8. شمارهٔ ۳۶۰پادشاها با تو جان دردمند آورده ام
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.