پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۲

روز محشر بزم دست سوی افسر خویش

بید مجنونم و خود سایه کنم بر سر خویش

صدف من نگشادست دهن پیش سحاب

خاک مالیده حبابم به لب ساغر خویش

ناله دور است ز زنجیر در گوشه نشین

نیستم منفعل از حلقه گوش کر خویش

غنچه خسپیست مرا کار چو مرغان قفس

خواب آسایش من هست به زیر پر خویش

زاد راه سفر ملک عدم ایثار است

در چمن دوخته گل چشم به مشت زر خویش

سر خود در قدم دشمن خود بگذارم

می زنم بوسه کف پای ملامت گر خویش

غنچه ام خاطرم از گفت و شنودن جمع است

روزگاریست که آسوده ام از دفتر خویش

سیدا لعل ز کان آمد و شد صاحب نام

بهتر آنست هنرور رود از کشور خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۴ای دل مطیع آن بت مژگان فرنگ باش
  2. شمارهٔ ۳۴۵اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابش
  3. شمارهٔ ۳۴۶با اهل جاه ناخن زاغ و پلنگ باش
  4. شمارهٔ ۳۴۷گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویش
  5. شمارهٔ ۳۴۸نو خط من می کند بر چرخ مینا فام رقص
  6. شمارهٔ ۳۴۹با پریشان روزگاران یار دارد اختلاط
  7. شمارهٔ ۳۵۰تفسیر سازد حسن را رویی که دارد خال و خط
  8. شمارهٔ ۳۵۱می زند عشق تو هر شب شعله در جانم چو شمع
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.