پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۱

تا تو آلوده به خون ساخته‌ای خنجر خویش

من برآورده ام از چاک گریبان سر خویش

تا تو ای شعله جواله نمودار شدی

شمع و پروانه نشستند به خاکستر خویش

ید بیضا شود و بوسه زند پای تو را

بهر تسلیم تو دستی بنهم بر سر خویش

سنبل زلف تو بازوی مرا خواهد تافت

مار بسیار گرو بردن ز افسونگر خویش

بیرخت سوختم و نیست قرارم چو سپند

می کنم بازی طفلانه به خاکستر خویش

بر لب آب روان سرو برومند شود

می دهم قد تو را جای به چشم تر خویش

به کجا شکوه کنم از ستم کاکل تو

من خود انداخته ام روز سیه بر سر خویش

طاق ابروی تو را مد نظر ساخته ام

می دهم تیغ تو را آب ز چشم تر خویش

سیدا هست دماغم همه شبها روشن

کرده ام روغن این شمع ز مغز سر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۳تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویش
  2. شمارهٔ ۳۴۴ای دل مطیع آن بت مژگان فرنگ باش
  3. شمارهٔ ۳۴۵اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابش
  4. شمارهٔ ۳۴۶با اهل جاه ناخن زاغ و پلنگ باش
  5. شمارهٔ ۳۴۷گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویش
  6. شمارهٔ ۳۴۸نو خط من می کند بر چرخ مینا فام رقص
  7. شمارهٔ ۳۴۹با پریشان روزگاران یار دارد اختلاط
  8. شمارهٔ ۳۵۰تفسیر سازد حسن را رویی که دارد خال و خط
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.