پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۰

تو و بدمستی و عاشق کشی و خنجر خویش

من و بیچارگی و عجز و نیاز و سر خویش

بهر تکلیف تو ای خانه برانداز چو شمع

بارها ریخته ام رنگ ز خاکستر خویش

غنچه صورتم اوراق چو اسم صبح است

روزگاریست که آسوده ام از دفتر خویش

از رخش بوسه طلب می کنم و می گوید

کی دهد آئینه ام مزد به روشنگر خویش

دست رد بر سخنم خصم گذارد چه عجب

نیست اقرار ابوجهل به پیغمبر خویش

تاز انعام مکرر نشوم خام طمع

می نهم حلقه صفت پنبه به گوش کر خویش

هر که را گنج دهد روی گلو تنگ شود

می کشد تشنه لبی ها صدف از گوهر خویش

سیدا خامه من غنچه صفت خاموش است

تا جدا گشته ام از میر سخن پرور خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۲روز محشر بزم دست سوی افسر خویش
  2. شمارهٔ ۳۴۳تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویش
  3. شمارهٔ ۳۴۴ای دل مطیع آن بت مژگان فرنگ باش
  4. شمارهٔ ۳۴۵اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابش
  5. شمارهٔ ۳۴۶با اهل جاه ناخن زاغ و پلنگ باش
  6. شمارهٔ ۳۴۷گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویش
  7. شمارهٔ ۳۴۸نو خط من می کند بر چرخ مینا فام رقص
  8. شمارهٔ ۳۴۹با پریشان روزگاران یار دارد اختلاط
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.