پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۹

بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویش

گر زنند آتش نمی جنبم چو شمع از جای خویش

کاسه گردابم و ابر طمع جو نیستم

می دهد چشمم به مردم آب از دریای خویش

می زنم بر استان اهل دولت پشت پا

تا به دست آورده ام دامان استغنای خویش

گوشه ویرانه شهرستان نماید جغد را

گردبادم می روم در دامن صحرای خویش

در دکان دارم متاع کس میاب و کس مخر

روزگاری شد خجالت دارم از کالای خویش

دست کوته کرده ام از بزم اهل روزگار

می برم خالی از این میخانه ها مینای خویش

در قفس افتادم و صیاد من آگه نشد

داغم از دست بدام افتادن بیجای خویش

روزی من می رساند سیدا روزی رسان

مانده ام امروز بر فردا غم فردای خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۱تا تو آلوده به خون ساخته‌ای خنجر خویش
  2. شمارهٔ ۳۴۲روز محشر بزم دست سوی افسر خویش
  3. شمارهٔ ۳۴۳تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویش
  4. شمارهٔ ۳۴۴ای دل مطیع آن بت مژگان فرنگ باش
  5. شمارهٔ ۳۴۵اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابش
  6. شمارهٔ ۳۴۶با اهل جاه ناخن زاغ و پلنگ باش
  7. شمارهٔ ۳۴۷گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویش
  8. شمارهٔ ۳۴۸نو خط من می کند بر چرخ مینا فام رقص
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.