پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۸

تا چو پروانه کشم شمع تو را در بر خویش

بهر تسخیر خدنگ تو بسوزم پر خویش

همه شب تازه کنم داغ تو را در بر خویش

چمن لاله تماشا کنم از بستر خویش

قوت بال مرا داد رهایی از دام

ماند عنقا سر تسلیم به زیر پر خویش

دیده ام عاقبت هستی خود را چو سپند

می روم ناله کنان بر سر خاکستر خویش

تا حواسم نشود صرف به این بی خردان

می برم آرزوی پنجه غارتگر خویش

من همان روز که بیرون شدم از ملک عدم

ریختم اشک به حال پدر و مادر خویش

می رود دست به دست این فلک شعبده باز

هر که چون گوی ندانسته ز پا تا سر خویش

سر خود تکمه پیراهن خود ساخته ام

پای بیرون نگذارم ز ته چادر خویش

سیدا بحر به گرداب نمی پردازد

پیش ارباب کرم چند برم ساغر خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴۰تو و بدمستی و عاشق کشی و خنجر خویش
  2. شمارهٔ ۳۴۱تا تو آلوده به خون ساخته‌ای خنجر خویش
  3. شمارهٔ ۳۴۲روز محشر بزم دست سوی افسر خویش
  4. شمارهٔ ۳۴۳تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویش
  5. شمارهٔ ۳۴۴ای دل مطیع آن بت مژگان فرنگ باش
  6. شمارهٔ ۳۴۵اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابش
  7. شمارهٔ ۳۴۶با اهل جاه ناخن زاغ و پلنگ باش
  8. شمارهٔ ۳۴۷گر کشم از سینه خود آه گردون سای خویش
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.