پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۲۱۸

پیغام چشم من به عزیزان که می برد

این نامه را به مصر ز کنعان که می برد

بی بال و پر به کنج قفس اوفتاده ام

این عندلیب را به گلستان که می برد

دارالشفاست صحبت یاران هوشمند

درد مرا به پیش طبیبان که می برد

ای گردباد ما و تو از یک خرابه ایم

بر گو تو را به سوی بیابان که می برد

یاد لب تو از دل من گم نمی شود

این لعل را به کوه بدخشان که می برد

همراه بوالهوس مشو ای جنگ جو سوار

تا مرد را گرفته به میدان که می برد

آب حیات را به سکندر نداد خضر

کام دل از خط لبت ای جان که می برد

دارم هوای کعبه به پای پرآبله

این مژده را به خار مغیلان که می برد

برهم زدم چو زلف به کف آنچه داشتم

با دوستان حدیث پریشان که می برد

پیش بخیل بید بود و نخل میوه دار

چوب عصا ز پنجه دوران که می برد

در شیشه خانه آئینه را نیست اعتبار

گل را ز گلفروش به بستان که می برد

جز خوان آسمان که بود قرص او تمام

نان درست پهلوی مهمان که می برد

آتش زند به خصم سخنهای گرم من

این شعله را به جان نیستان که می برد

نیکوست وصل طوطی آئینه سیدا

ما را به بزم میر سخندان که می برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۰من دیوانه را ارواح مجنون چون به یاد آید
  2. شمارهٔ ۲۲۱چمن از رنگ و بو چون شد تهی بلبل فنا گردد
  3. شمارهٔ ۲۲۲ز جا چون سرو اگر از غیرت شمشاد برخیزد
  4. شمارهٔ ۲۲۳تکلم از دهانش گر ز تنگی دیر می ریزد
  5. شمارهٔ ۲۲۴ساقی مجلس ما آن بت بی باک نشد
  6. شمارهٔ ۲۲۵به سوی کلبه ام شامی که آن شمع وصال آید
  7. شمارهٔ ۲۲۶بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بود
  8. شمارهٔ ۲۲۷غنچه‌ام خوبان غم خود دل‌نشینم کرده‌اند
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.