پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

غزلیات

شمارهٔ ۱۱۲

بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر است

داغ سودا بر سر من آفتاب محشر است

تابش خورشید و مه از پرتو رخسار اوست

جبهه نورانی آئینه از روشنگر است

نیست خوبان را به جز آغوش عاشق جای امن

سرو قمری را چو طفلی در کنار مادر است

آخر از هنگامه ایام می باید گذشت

شمع را دایم از این اندیشه آتش بر سر است

پهلوی خود وقف خورشید قیامت می کند

هر که را امروز همچون شبنم از گل بستر است

کوکب آسایش من نیست در هفت آسمان

سرنوشت خود ندانم در کدامین دفتر است

بی رخ آن سبز خط گر جانب بستان روم

سبزه و گل پش چشمم آتش و خاکستر است

دل چرا بندد کسی بر هستی خود سیدا

شمع ما آزادگان در رهگذار صرصر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱۴دل مرا با داغ آن ناآشنا پیچیده است
  2. شمارهٔ ۱۱۵خال او در بند آن زلف چو شست افتاده است
  3. شمارهٔ ۱۱۶همره اغیار آن گل سر به صحرا کرد و رفت
  4. شمارهٔ ۱۱۷در برم دل عندلیب بوستان گم کرده است
  5. شمارهٔ ۱۱۸دست کلیم داغ دل شعله رنگ ماست
  6. شمارهٔ ۱۱۹دلم به پرده دریهای اشک خورسند است
  7. شمارهٔ ۱۲۰دلبر سوداگر من عزم کابل کرده است
  8. شمارهٔ ۱۲۱در دل خوبان به جای مهر دایم کینه است
همه‌ی غزلیات ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.