پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۹

زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را

مشکل نبود در دلم آتش زدن او را

شمعی که دو عالم به یکی شعله بسوزد

کی غم بود از سوختن صد چو من او را

گر بلبل شوریده خبر یابد از آن گل

دیگر نتوان یافتن اندر چمن او را

ور غنچه کند دعوی تنگی بِنَماند

پیش دهن دوست مجال سخن او را

تا کی دل ما را شکند زلف سیاهش

ای باد صبا می رو و سر می شکن او را

درّی ست گرانمایه که در هیچ نگنجد

گر زان که نگنجد سخن اندر دهن او را

لعل تو شکر داد به خروار به هر کس

عار است مگر، دادن شکر به من او را

رخسار تو شمعی ست که چون شعله برآرد

پروانه بود شمع زمرّد لگن او را

کی جان جلال از کف محنت به درآید

تا زلف پریشان تو باشد وطن او را

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۱ای جبینت ماه و رویت آفتاب
  2. شمارهٔ ۱۲حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابت
  3. شمارهٔ ۱۳چو گل بگشاد لب را در ملاحت
  4. شمارهٔ ۱۴بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
  5. شمارهٔ ۱۵دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
  6. شمارهٔ ۱۶این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
  7. شمارهٔ ۱۷هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است
  8. شمارهٔ ۱۸یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.