پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۶

این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست

وین چه شور است که از باده پرستان برخاست

این چه نور است که اندیشه در او حیران است

آن نه روی است که آن آینه لطف خداست

دی به سودای تو در باغ گذر می کردم

راستی سرو به بالای تو می ماند راست

من و پروانه اگر چند در آتش باشیم

کار پروانه که از شمع جدا نیست جداست

گرچه از زلف توام شام بلا روی نمود

هم ز حسنش اثر صبح سعادت پیداست

کی به دست من درویش فتد خاک رهت

زان که یک ذرّه از آن ملک دو دنیاش بهاست

برود جان جلال از تن و عشقت نرود

تازه آن گلبن عشقی که چنین پابرجاست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۸یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
  2. شمارهٔ ۱۹عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
  3. شمارهٔ ۲۰سر معشوق بر بالین ناز است
  4. شمارهٔ ۲۱دلم متاب که هجران سینه تاب بس است
  5. شمارهٔ ۲۲می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش است
  6. شمارهٔ ۲۳خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
  7. شمارهٔ ۲۴گهی با ما خوش و گه سرگران است
  8. شمارهٔ ۲۵آن چه شمع است که از چهره برافروخته است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.