پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۷

هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است

خنک دلی که به دیدار دوستان شاد است

مگر تو حور بهشتی بدین لطافت و حسن

که این جمال نه در حدّ آدمیزاد است

من آن نِیَم که به سختی ز یار برگردم

که ترک صحبت شیرین نه کار فرهاد است

کسی که عیب هوایی کند که در سر ماست

مگر هوای کسی در سرش نیفتاده است

ز پند خلق زیادت همی شود سوزم

که نزد آتش ما پند دوستان باد است

تو سست عهدی آن یار بی وفا بنگر

که جان ز ما ستد و دل به دیگری داد است

اگر تو تیغ زنی جان خود سپر سازم

که جور دوست چو بر دوستان رود داد است

کسی که دل به تو بست از جفای دهر برست

که هر که بنده تست از دو عالم آزاد است

جلال! وقت غنیمت شمار و صحبت یار

بنای عمر ببین تا چه سُست بنیاد است

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۹عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
  2. شمارهٔ ۲۰سر معشوق بر بالین ناز است
  3. شمارهٔ ۲۱دلم متاب که هجران سینه تاب بس است
  4. شمارهٔ ۲۲می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش است
  5. شمارهٔ ۲۳خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
  6. شمارهٔ ۲۴گهی با ما خوش و گه سرگران است
  7. شمارهٔ ۲۵آن چه شمع است که از چهره برافروخته است
  8. شمارهٔ ۲۶شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.