پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۱

دلم متاب که هجران سینه تاب بس است

چه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است

بدان دو حلقه که حلق دلم همی تابی

چو جان ز حلق برآمد دگر متاب بس است

درون حلقه دلم تابه کی ز خون جگر

بیاورید کبابی مرا شراب بس است

هنوز با غم و بخت بدم قرین گرچه

مرا ز دوری رویت ز خورد و خواب بس است

شب وصال تو گو مه متاب بر گردون

به ماهتاب چه حاجت که آفتاب بس است

غمت به قصد خرابی جان کمر در بست

چو کرد خانه معمور دل خراب بس است

محیط و قلزم سوز جلال را نکشد

نه آتشی ست که او را دو قطره آب بس است

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۳خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
  2. شمارهٔ ۲۴گهی با ما خوش و گه سرگران است
  3. شمارهٔ ۲۵آن چه شمع است که از چهره برافروخته است
  4. شمارهٔ ۲۶شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده است
  5. شمارهٔ ۲۷ای از می عشق تو دلم مست
  6. شمارهٔ ۲۸پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تست
  7. شمارهٔ ۲۹کجا گوهر وصلش آرم به دست
  8. شمارهٔ ۳۰چو سلطان فلک را بار بشکست
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.