پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۹

کجا گوهر وصلش آرم به دست

که جز باد چیزی ندارم به دست

سر زلف او تا نگیرد قرار

کی آید دل بی قرارم به دست ؟

گهش می فشانم سر خود به پای

گهش جان خود می سپارم به دست

بدادم دل از دست چون دیدمش

چه چاره نبود اختیارم به دست

ز تیغ نگارین اگر سرکشم

سزد گر ببندی نگارم به دست

سرآمد درین آرزو روز عمر

که افتد شبی زلف یارم به دست

الا ساقی از جام غم تا به کی

بده آن می خوشگوارم به دست

بنه برکفم باده بر یاد آن

که باد است ازو یادگارم به دست

ببازم سر خویش را چون جلال

مگر دامن وصلش آرم به دست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۳۱من سر زلفش نمی دادم ز دست
  2. شمارهٔ ۳۲برادران و عزیزان! نگار من اینست
  3. شمارهٔ ۳۳یا رب آن ماه است یا رخسار دوست
  4. شمارهٔ ۳۴بگذار تا بمیرم بر آستان دوست
  5. شمارهٔ ۳۵نگویم در تو عیبی ای پسر هست
  6. شمارهٔ ۳۶کسی را در دو عالم حاصلی هست
  7. شمارهٔ ۳۷ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هست
  8. شمارهٔ ۳۸از رخت ارغوان نموداری ست
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.