پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۳۱

من سر زلفش نمی دادم ز دست

لیکن از بویش شدم مدهوش و مست

رفت زلف او ز دستم این زمان

هست داغی بر دلم زین سان که هست

تا تو بر پا خاستی سروی چو تو

در همه بستان نمی آید به دست

هیچ سر بی طوق عشق تو نماند

هیچ دل از بند زلف تو نرست

ای به دور نرگس مخمور تو

شیخ دُردی نوش و زاهد می پرست

زان سر گیسو که در خاکش کشی

بس که سرها کرده ای در خاک پست

دیده از تیرش نمی بندم که در

بر رسول دوست نتوانیم بست

من شنیدم وصف تیراندازی اش

وان سخنها یک به یک در دل نشست

با جلال آن عهد و آن پیمان که کرد

همچو زلف خویشتن درهم شکست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۳۳یا رب آن ماه است یا رخسار دوست
  2. شمارهٔ ۳۴بگذار تا بمیرم بر آستان دوست
  3. شمارهٔ ۳۵نگویم در تو عیبی ای پسر هست
  4. شمارهٔ ۳۶کسی را در دو عالم حاصلی هست
  5. شمارهٔ ۳۷ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هست
  6. شمارهٔ ۳۸از رخت ارغوان نموداری ست
  7. شمارهٔ ۳۹سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست
  8. شمارهٔ ۴۰در این ایّام کس غمخوار ما نیست
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.