پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۳۴

بگذار تا بمیرم بر آستان دوست

باشد که یاد من برود بر زبان دوست

بر حال عاشقان نکند هیچ رحمتی

آه از دل ستمگر نامهربان دوست

خاک کفش به ملک دو عالم اگر دهند

هر چند سود ماست نخواهم زیان دوست

جانِ منِ رمیده خاکی نشانه کرد

هر تیر ناوکی که بجست از کمان دوست

اجزای هستی ام همگی زان دوست شد

یک یک ببین که هست به مهر و نشان دوست

گر دل ببرد طرّه مشکین او چه باک

صدجان فدای طرّه عنبرفشان دوست

بی دوست سیر گشته ام از جان خویشتن

ور باورت نمی کند آری به جان دوست

آن طالع از کجا که ببوسم رکاب یار

وان دولت از کجا که بگیرم عنان دوست

هر کس به کام معتکف خلوتی شدند

مسکین جلال معتکف آستان دوست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۳۶کسی را در دو عالم حاصلی هست
  2. شمارهٔ ۳۷ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هست
  3. شمارهٔ ۳۸از رخت ارغوان نموداری ست
  4. شمارهٔ ۳۹سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست
  5. شمارهٔ ۴۰در این ایّام کس غمخوار ما نیست
  6. شمارهٔ ۴۱چون تو گلی در همه گلزار نیست
  7. شمارهٔ ۴۲به بالین غریبانت گذر نیست
  8. شمارهٔ ۴۳از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.