پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۳۹

سوخته ای بر درت شب همه شب می گریست

ای مه نامهربان هیچ نگفتی که کیست

شمع صفت تا مرا سوز تو در سینه است

مردنم افسردگی ست سوختنم زندگیست

پرده نی هر دمم حال دگرگون کند

هر که درین پرده نیست حال چه داند که چیست

حاصلم از زندگی نیست به جز گریه هیچ

وه که بر این زندگی زار بباید گریست

باد به بوی توام زنده کند هر نفس

خود که کند باور این کآدمی از باد زیست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۴۱چون تو گلی در همه گلزار نیست
  2. شمارهٔ ۴۲به بالین غریبانت گذر نیست
  3. شمارهٔ ۴۳از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست
  4. شمارهٔ ۴۴جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیست
  5. شمارهٔ ۴۵عمری ست که بر منتظرانت نظری نیست
  6. شمارهٔ ۴۶درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیست
  7. شمارهٔ ۴۷مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیست
  8. شمارهٔ ۴۸«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.