پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۴۸

«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست

طاقت روز فراق و شب تنهایی نیست

دین و دنیا چه بود وصل تو خواهم که مرا

هیچ کامی دگر از دینی و دنیایی نیست

ناگهت در گذر خلق بگیرم روزی

تشنه و آب روان جای شکیبایی نیست

عاشقان را که سر کوی ملامت جای است

غم بدنامی و اندیشه رسوایی نیست

خلق گویند که زیباتر از این یاری گیر

در جهان گشتم و مثل تو به زیبایی نیست

نه من سوخته سودای تومی ورزم و بس

هیچ سر نیست که در عشق تو سودایی نیست

خونم از دیده بپالود و کنون در تن من

آنقدر خون که بدان دست بیالایی نیست

داشتم یک دل و بردی دگرت چیست مراد

هر زمانم دلی از نو که تو بربایی نیست

سخن عشق چه گویی بر نااهل جلال

چه کشی سرمه در آن دیده که بینایی نیست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۵۰عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشت
  2. شمارهٔ ۵۱دوش در سودای او بر من به بیداری گذشت
  3. شمارهٔ ۵۲جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافت
  4. شمارهٔ ۵۳آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفت
  5. شمارهٔ ۵۴شوق توام باز گریبان گرفت
  6. شمارهٔ ۵۵رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت
  7. شمارهٔ ۵۶هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفت
  8. شمارهٔ ۵۷راز غم دوستان به کس نتوان گفت
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.