پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۵۴

شوق توام باز گریبان گرفت

اشک دوان آمد و دامان گرفت

سهل بود ترک دو عالم، ولی

ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت

جان منی، بی تو نفس چون زنم

زان که مرا بی تو دل از جان گرفت

هر که چنین فرصتی از دست داد

بس که سرانگشت به دندان گرفت

عارض او تا به درآورد خط

خرده بسی بر مه تابان گرفت

خال تو بر لعل لبت دست یافت

مورچه ای ملک سلیمان گرفت

دل طلب کعبه روی تو کرد

حلقه آن زلف پریشان گرفت

ما و می و طرف گلستان که باز

باد صبا راه گلستان گرفت

بی مه رخسار و شب زلف تو

خاطرم از شمع و شبستان گرفت

جان جلال از همه عالم بِرست

وز دو جهان دامن جانان گرفت

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۵۶هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفت
  2. شمارهٔ ۵۷راز غم دوستان به کس نتوان گفت
  3. شمارهٔ ۵۸ماییم و غم عشق و سر کوی ملامت
  4. شمارهٔ ۵۹دست ما کی رسد به بالایت
  5. شمارهٔ ۶۰از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
  6. شمارهٔ ۶۱بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
  7. شمارهٔ ۶۲چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد
  8. شمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.