پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۶۱

بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد

کاندر پی او قافله غم نفرستاد

تا طرّه او روز جهان را به شب آورد

مهتاب رخش نور به عالم نفرستاد

فریاد من از دست طبیب است که دانست

احوال دل ریشم و مرهم نفرستاد

گفتیم قدم‌رنجه کند بر سر بیمار

مردیم و کسی نیز به ماتم نفرستاد

بر دست صبا بویی از آن زلف دلاویز

می‌گفت که بفرستم و آن هم نفرستاد

در بادیه از تشنگی‌ام جان به لب آمد

و او شربتی از چشمه زمزم نفرستاد

نقش رخ او حیف که بر جان جلال است

کس حور بهشتی به جهنّم نفرستاد

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
  2. شمارهٔ ۶۴در میان چشم و دل خون اوفتاد
  3. شمارهٔ ۶۵گل رنگ نگار ما ندارد
  4. شمارهٔ ۶۶تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
  5. شمارهٔ ۶۷دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد
  6. شمارهٔ ۶۸از آن سنبل که بر گلنار دارد
  7. شمارهٔ ۶۹شوریده دل ما سر بهبود ندارد
  8. شمارهٔ ۷۰آن چه مشک است که در طرّه پرچین دارد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.