پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۷۰

آن چه مشک است که در طرّه پرچین دارد

وان چه حسن است که در طرّه مشکین دارد

همچو خورشید ز دورش نتوان دید از آنک

که چو خورشید به تنها شدن آیین دارد

گرنه او را هوس قصد من مسکین است

سر چرا با من دل سوخته سنگین دارد

چون به بالین من آید همه عالم گویند

کاین گدا بین که چنان شمع به بالین دارد

آفتاب از کف پایت همه جا سرمه کشید

زان سبب نور تو در چشم جهان بین دارد

بگذرد بر من و رحمت نکند بر حالم

همه دانند که قصد من مسکین دارد

تا به آخر نفس از دل نرود نقش رخت

زان که داغ نظر دور نخستین دارد

عالمی شد همه شوریده او چون فرهاد

تا چه شور است که در شکر شیرین دارد

با دل و دین به سر کوی بلا رفت جلال

وین زمان در غم او نه دل و نه دین دارد

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۷۲نه ترا پند سود می دارد
  2. شمارهٔ ۷۳تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
  3. شمارهٔ ۷۴هوای باده و آهنگ جام خواهم کرد
  4. شمارهٔ ۷۵عشق آمد و از سینه من جوش برآورد
  5. شمارهٔ ۷۶صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد
  6. شمارهٔ ۷۷صبا آمد به من بوی تو آورد
  7. شمارهٔ ۷۸با لبت اتّفاق خواهم کرد
  8. شمارهٔ ۷۹چند دلم ز آتش فراق بسوزد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.