پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۵۷

راز غم دوستان به کس نتوان گفت

هرچه ببینند باز پس نتوان گفت

ولوله شوق را هوا نتوان خواند

غلغله عشق را هوس نتوان گفت

در دل ما عقل و عشق راست نیاید

صعوه و سیمرغ هم قفس نتوان گفت

چیست جهان تا مرا به چشم درآید

بر لب دریا حدیث خس نتوان گفت

ره به سراپرده تو عقل نیارد

منزل سیمرغ با مگس نتوان گفت

گرچه مرا جز غم تو هم نفسی نیست

راز غمت پیش هم نفس نتوان گفت

هیچ کسانیم و سرّ هیچ کسی را

تا به تو گفتم به هیچ کس نتوان گفت

قصه دل خواستم که با تو بگویم

دیدم دل پیش تست پس نتوان گفت

وصل نیابی جلال زان که گدا را

در حرم شاه دسترس نتوان گفت

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۵۹دست ما کی رسد به بالایت
  2. شمارهٔ ۶۰از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
  3. شمارهٔ ۶۱بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
  4. شمارهٔ ۶۲چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد
  5. شمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
  6. شمارهٔ ۶۴در میان چشم و دل خون اوفتاد
  7. شمارهٔ ۶۵گل رنگ نگار ما ندارد
  8. شمارهٔ ۶۶تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.