پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۵۸

ماییم و غم عشق و سر کوی ملامت

گم کرده ز بی خویشتنی راه سلامت

شهری ست پر از فتنه و راهی ست پرآشوب

نه روی سفر کردن و نه رای اقامت

رفتی و مپندار که دست از تو بدارم

دست من و دامان تو تا روز قیامت

من پند رفیقان موافق نشنیدم

زیرا شدم آماجگه تیر ملامت

هر کس که نصیحت ز عزیزان نکند گوش

بسیار بخاید سرانگشت ندامت

اشکم که به رخسار تو مانست نشاندم

بر گوشه چشمش به صد اعزاز و کرامت

در سینه عجب نیست که دارد دل بیمار

آن را که خمیده است چو ابروی تو قامت

عیّار که منصور شود بر همه کامی

آنست که بر دار زنندش به علامت

هر شب که جلال از غم دل آه برآرد

سکان سماوات بنالند تمامت

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۶۰از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
  2. شمارهٔ ۶۱بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
  3. شمارهٔ ۶۲چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد
  4. شمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
  5. شمارهٔ ۶۴در میان چشم و دل خون اوفتاد
  6. شمارهٔ ۶۵گل رنگ نگار ما ندارد
  7. شمارهٔ ۶۶تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
  8. شمارهٔ ۶۷دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.