پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۵۹

دست ما کی رسد به بالایت

خیز تا سر نهیم بر پایت

بعد ازین تا که زندگی باشد

سر ما و آستان سودایت

ور نیابیم کام دل از تو

جان ببازیم در تمنّایت

وه که روزم چه تیره می دارد

عنبرین زلف یاسمن سایت

در همه باغ و بوستان گشتم

نیست سروی به قدّ و بالایت

وه که خورشید را خجل کرده ست

نور رخسار عالم آرایت

ای بسا دل که داده ست به باد

آن سر زلف باد پیمایت

وی بسا جان که آمده ست بر لب

در هوای لب شکرخایت

شب و روزم اسیر غم دارند

زلف رعنا و روی زیبایت

غمزه ات تیر می زند در چشم

دیده مستغرق تماشایت

مردمی کن بیابه نزد جلال

تا کند در دو چشم خود جایت

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۶۱بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
  2. شمارهٔ ۶۲چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد
  3. شمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
  4. شمارهٔ ۶۴در میان چشم و دل خون اوفتاد
  5. شمارهٔ ۶۵گل رنگ نگار ما ندارد
  6. شمارهٔ ۶۶تا کی اندر طلبت دل به جهان در گردد
  7. شمارهٔ ۶۷دل نیست که در کوی تو در خاک نگردد
  8. شمارهٔ ۶۸از آن سنبل که بر گلنار دارد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.