پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۵۵

رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت

هیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت

آمد و زنده شدم رفت و بر آمد نفسم

نفسی بیش نیامد نفسی بیش نرفت

گر بنالم، من دلسوخته عیبم مکنید

رفت درمانم و دردم ز دل ریش نرفت

سالها خاطر درویش تمنّایی داشت

عمر بگذشت و امید از دل درویش نرفت

از وفا بود که ترکش نگرفتم ورنه

چه ستم بر من از آن شوخ جفاکیش نرفت

گر شدم بی خبر از عشق مدارید عجب

باده عشق که نوشید که از خویش نرفت؟

نوک مژگان تو در چشم من آمد روزی

خون چکانست که از چشم من آن نیش نرفت

خیز ازین در به سلامت سر خود گیر جلال!

سرنهاد آنکه ازین در به سر خویش نرفت

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۵۷راز غم دوستان به کس نتوان گفت
  2. شمارهٔ ۵۸ماییم و غم عشق و سر کوی ملامت
  3. شمارهٔ ۵۹دست ما کی رسد به بالایت
  4. شمارهٔ ۶۰از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
  5. شمارهٔ ۶۱بویی ز سر زلف به عالم نفرستاد
  6. شمارهٔ ۶۲چون مرا بر رخ خوبت نظر افتاد
  7. شمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتاد
  8. شمارهٔ ۶۴در میان چشم و دل خون اوفتاد
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.