پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۴۰

در این ایّام کس غمخوار ما نیست

به جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست

سری دارم فدای وصل، لیکن

مرا با دستبرد هجر پا نیست

دلا! در آتش دوری همی ساز

که جانان را سر پیوند ما نیست

میان عاشقان بیگانه دانش

هر آن عاشق که با درد آشنا نیست

خوش است از درد و غم آزاد بودن

ولی در مذهب عاشق روا نیست

مشو مغرور حُسن ای صاحب حُسن

که روز حُسن را چندان بقا نیست

تو عمری نیست در عهدت وفایی

که عهد عمر را چندان وفا نیست

به ترکستان رویت خال هندو

عجب دارم اگر اصلش خطا نیست

به نقد ای جان بیا تا باده نوشیم

که عمر رفته را دیگر قضا نیست

به بوسی زان دهان عمری نُوَم بخش

که بنیاد بقا جز بر فنا نیست

جلال از عشقت ار روزی نماند

نیاری بر زبان کاو هست یا نیست

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۴۲به بالین غریبانت گذر نیست
  2. شمارهٔ ۴۳از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست
  3. شمارهٔ ۴۴جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیست
  4. شمارهٔ ۴۵عمری ست که بر منتظرانت نظری نیست
  5. شمارهٔ ۴۶درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیست
  6. شمارهٔ ۴۷مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیست
  7. شمارهٔ ۴۸«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیست
  8. شمارهٔ ۴۹دل از هوای تو دشوار بر توانم داشت
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.