پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۵

آن چه شمع است که از چهره برافروخته است

که چو پروانه دل سوختگان سوخته است

دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلم

دُرفشانی مگر از چشم من آموخته است

آتشی از دل او در دل من می افتد

که دلش آهن و سنگ است و دلم سوخته است

دلبرا طرّه دزد تو چه پُردل دزدی ست

کآن همه دل به یکی شب به هم اندوخته است

دل سیه پوش شد از زلف تو چون جا بنماند

جامه ماتم جان است که بر دوخته است

من ز دیوانگی باد صبا در عجبم

که به یک جان که ستد بوی تو بفروخته است

گوییا هم اثری هست ز هستی جلال

ورنه این آتش سوزان ز چه افروخته است

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۷ای از می عشق تو دلم مست
  2. شمارهٔ ۲۸پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تست
  3. شمارهٔ ۲۹کجا گوهر وصلش آرم به دست
  4. شمارهٔ ۳۰چو سلطان فلک را بار بشکست
  5. شمارهٔ ۳۱من سر زلفش نمی دادم ز دست
  6. شمارهٔ ۳۲برادران و عزیزان! نگار من اینست
  7. شمارهٔ ۳۳یا رب آن ماه است یا رخسار دوست
  8. شمارهٔ ۳۴بگذار تا بمیرم بر آستان دوست
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.