پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۰

هر آن کس که دیده ست آن خاک پا

نیاید به چشمش دگر توتیا

رخت را به خورشید کردم مثل

بدیدم کنون از کجا تا کجا

زبویت دلم همچو گل بشکفد

چو بشکفتن گل ز باد صبا

زهی لعل تو خاتم ملک جم

رخ روشنت جام گیتی نما

کی آرم من آن زلف مشکین به چنگ

که جز نیم جانی ندارم بها

به زندان عشقت روانم اسیر

به زنجیر زلفت دلم مبتلا

مکش عاشقان را به تیغ ستم

که خون اسیران نباشد روا

دمد هم چنان بوی مهرت از آن

ز خاک جلال ار بروید گیا

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۲حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابت
  2. شمارهٔ ۱۳چو گل بگشاد لب را در ملاحت
  3. شمارهٔ ۱۴بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
  4. شمارهٔ ۱۵دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
  5. شمارهٔ ۱۶این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
  6. شمارهٔ ۱۷هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است
  7. شمارهٔ ۱۸یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
  8. شمارهٔ ۱۹عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.