پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۱

ای جبینت ماه و رویت آفتاب

می فتد بر خاک کویت آفتاب

گرد عالم هست سرگردان چو من

روز و شب در جست و جویت آفتاب

فتنه می یابد ز مویت روزگار

نور می گیرد ز رویت آفتاب

روز بر ما تیره و شب شد دراز

تا نهان شد زیر مویت آفتاب

روز و شب می سوزد و جان می دهد

همچو شمع از آرزویت آفتاب

کس نباشد مرد میدانت که هست

عنبرین چوگان و گویت آفتاب

می روی وز دور مانند جلال

چشم می دارد به سویت آفتاب

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۳چو گل بگشاد لب را در ملاحت
  2. شمارهٔ ۱۴بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
  3. شمارهٔ ۱۵دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
  4. شمارهٔ ۱۶این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
  5. شمارهٔ ۱۷هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است
  6. شمارهٔ ۱۸یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
  7. شمارهٔ ۱۹عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
  8. شمارهٔ ۲۰سر معشوق بر بالین ناز است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.