پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۱۴

بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت

دل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت

منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنان

هر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت

یک نظر حسن رخش پرده برانداخت ز پیش

عالمی را دل و جان از تف انوار بسوخت

با طبیب من دل خسته بگویید آخر

که ز تاب تب هجران تو بیمار بسوخت

دیشب از سرّ اناالحق خبری یافت دلم

بزد آهی و سراپرده اسرار بسوخت

شیخ چون حالت رندان خرابات بدید

خرقه تقوی خود بر در خمّار بسوخت

گر ز پروانه به جز بال نسوزد تف عشق

شمع را بین که سراپای به یک بار بسوخت

آتش شوق که اندر دل مشتاقان زد

آتشی بود کز آن دیده اغیار بسوخت

هرچه جز دوست به بازار دل ما بگذشت

غیر او بود و هم از گرمی بازار بسوخت

بود عمری که درین پرده همی سوخت جلال

چاره کار نمی‌دید و به ناچار بسوخت

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۶این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
  2. شمارهٔ ۱۷هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است
  3. شمارهٔ ۱۸یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
  4. شمارهٔ ۱۹عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است
  5. شمارهٔ ۲۰سر معشوق بر بالین ناز است
  6. شمارهٔ ۲۱دلم متاب که هجران سینه تاب بس است
  7. شمارهٔ ۲۲می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش است
  8. شمارهٔ ۲۳خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.