پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۸

نمی کنی نظری بیدلان غمگین را

همی کشی به جفا عاشقان مسکین را

صبا حکایت زلفت به هر که شهر بگفت

دگر مجال مده مردم سخن چین را

ای به طرف گلستان نشانده نرگس مست

ز شاخ سنبل تر سایه کرده نسرین را

بیا که بی تو جهانم به چشم تاریک است

مگر به روی تو روشن کنم جهان بین را

برفتی و ز فراق تو زندگی تلخ است

بیا که بر تو فشانیم جان شیرین را

مرا سری ست که بر آستانه ای دارم

که سالها که ندیده است روی بالین را

تو تیغ می زن و بگذار تا من حیران

نظاره همی کنم آن ساعد نگارین را

روا مدار که بر باد می رود جان ها

به دست باد مده آن دو زلف مشکین را

به کفر زلف تو دنیا ز دست داد جلال

از آن سبب که به دنیا نمی دهد دین را

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۱۰هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
  2. شمارهٔ ۱۱ای جبینت ماه و رویت آفتاب
  3. شمارهٔ ۱۲حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابت
  4. شمارهٔ ۱۳چو گل بگشاد لب را در ملاحت
  5. شمارهٔ ۱۴بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
  6. شمارهٔ ۱۵دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
  7. شمارهٔ ۱۶این چه شمع است که در مجلس مستان برپاست
  8. شمارهٔ ۱۷هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد است
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.