پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۶

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم سرِ سر نیست مرا

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم

به جز این کار کنون کار دگر نیست مرا

بر سر زلف تو زان روی ظفر ممکن نیست

که توانایی چون باد سحر نیست مرا

من پروانه صفت گرچه پر و بالم سوخت

همچنان ز آتش عشق تو حذر نیست مرا

منم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم

که گرم سر ببُری هیچ خبر نیست مرا

تا که آمد رخ زیبای تو در چشم جلال

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۸نمی کنی نظری بیدلان غمگین را
  2. شمارهٔ ۹زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را
  3. شمارهٔ ۱۰هر آن کس که دیده ست آن خاک پا
  4. شمارهٔ ۱۱ای جبینت ماه و رویت آفتاب
  5. شمارهٔ ۱۲حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابت
  6. شمارهٔ ۱۳چو گل بگشاد لب را در ملاحت
  7. شمارهٔ ۱۴بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوخت
  8. شمارهٔ ۱۵دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.