پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۶۹

ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالی

روی تو و ابروی تو بدری و هلالی

آن زلف تو بر روی تو دیوی ست پریزاد

یا نی که به هم بر شده نوری و ظلالی

تا سوختگان ناله برآرند چو بلبل

یک ره بنما همچو گل از پرده جمالی

دی باد صبا حال سر زلف تو می گفت

بیچاره دل افتاد از آن حال به حالی

ای باد! بگو حال من خسته بر دوست

گر زان که ترا هست درین پرده مجالی

کان عاشق دلسوخته در هجر تو بگداخت

در وی بنمانده ست اثر جز که خیالی

تا خود چه بلا خواست ز بالای تو گویی

بر عالمیان رای خداوند تعالی

ای مه! بنما چهره که روزم به شب آمد

کآن روز که بی تو گذرد هست چو سالی

شد نیست به یکبار جلال از خود اگر بود

بر خاطرت از هستی او گرد ملالی

عمرش به زوال آید و هرگز نپذیرد

در خاطر او آتش عشق تو زوالی

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۷۱سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلی
  2. شمارهٔ ۲۷۲بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامی
  3. شمارهٔ ۲۷۳هر کجا بشکفد گلستانی
  4. شمارهٔ ۲۷۴جهان پیر را نو شد جوانی
  5. شمارهٔ ۲۷۵[چه] موجب است که با ما بجز جفا نکنی؟
  6. شمارهٔ ۲۷۶ای به بازار غم عشق تو صد جان به جوی
  7. شمارهٔ ۲۷۷ای حسن ترا مثال شاهی
  8. شمارهٔ ۲۷۸تا بدو کرده ام تولاّیی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.