پرش به محتوای اصلی
جلال عضد جلال عضد

غزلیّات

شمارهٔ ۲۷۳

هر کجا بشکفد گلستانی

نبود بی هزار دستانی

دل سوزانم از خم زلفت

همچو شمعی ست در شبستانی

خال عنبر بر آن کناره روی

همچو زاغی ست در گلستانی

در سرم تا هوای زلف تو خاست

نیست ما را سری و سامانی

بوالعجب حالتی که می ورزد

عشق آشفته پریشانی

من به وصل تو کی رسم، لیکن

تا بود جهد می کنم جانی

بر لب دجله کی توان دانست

حالت تشنه در بیابانی ؟

هر نصیبی رسد به درویشی

چون کریمی بگسترد خوانی

آخر ای ابر رحمت ایزد

بر سر ما ببار بارانی

هست شعر جلال سحر، ولی

نیست اندر جهان سخندانی

ادامه‌ی غزلیّات

  1. شمارهٔ ۲۷۵[چه] موجب است که با ما بجز جفا نکنی؟
  2. شمارهٔ ۲۷۶ای به بازار غم عشق تو صد جان به جوی
  3. شمارهٔ ۲۷۷ای حسن ترا مثال شاهی
  4. شمارهٔ ۲۷۸تا بدو کرده ام تولاّیی
  5. شمارهٔ ۲۷۹خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آیی
  6. شمارهٔ ۲۸۰گر گریه من بشنوی ای یار بگریی
  7. شمارهٔ ۲۸۱هر کس به جست و جویی هر گوشه گفت و گویی
  8. شمارهٔ ۲۸۲نگارا! با هواداران ز بیزاری چه می‌گویی
همه‌ی غزلیّات ←

جلال عضد درباره‌ی جلال عضد

سید جلال الدین عضد یزدی معروف به جلال عضد و متخلص به «جلال» شاعر سدهٔ هشتم هجری و ستایندهٔ برخی امیران چوپانی و آل اینجو بوده است. وی فرزند سیدِ عَضُدِ یزدی از شاعران سدۀ هفت و هشت هجری، و از رجال دورۀ ابوسعید بهادر و وزیر امیر مبارزالدین و بزرگ سادات یزدی بود. تاریخ تولد و وفات جلال به درستی روشن نیست. از دیوان وی ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.